شکنجه گاه این دنیاست جایم

به قول خودش.......... اگه همصدام بودی هیچکی حریفم نمیشد

خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا......................................

خدایا این همه تنهایی کجا بود؟؟؟ چیکار کنم با این غصه ها.من

خیلی وقته به این زندگی عادت کردم.جای خالیتو تو زندگیم میفهمم

دیشب تا صبح پشت پنجره وایساده بودم که شاید بیای و ببینمت این

چندشبه،شبی صدبار از خواب جا میپریدم چون چشم انتظار بودم

میگفتم حتما یه خبری ازت میشه.چرا؟؟؟چرا دوباره برگشتی چرا

دوباره همه خاطره هامو زنده کردی؟؟؟چرا زندگیمو به آتیش زدی من

چه اشتباهی کرده بودم.... من فقط دوستت داشتم همین .توقعیم

نداشتم که تو هم منو دوست داشته باشی .خیلی خسته ام دلم

میخواد بخوابم و هرچی که بوده فراموش کنم دلم میخواد فقط یک

شب یک خواب آرووم کنم ولی خیال تو نمیزاره عشق تو نمیزاره

خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا دیگه نمیتونم ......

اون دوروغ میگه آخر عشق دربه دری نیست بدبختی نیست من جا

نمیزنم من تا آخر عمرم با خیال اون زندگی میکنم با عشق اون سر

میکنم باشه خدا من راضیم به رضای تو من تسلیم خواسته ی تو

میشم هرچی تو بگی،  بگو دوریشو تحمل کن میکنم بگو به جدایی

عادت کن میکنم ولی نگو فراموشش کن فقط بهم این  اجازه رو بده

خواهش میکنم فقط بزار با عشقش زندگیمو بکنم.خدایا خواهش

میکنم ازت التماست میکنم تو که خودشو ازم گرفتی لااقل

عشقشو،فکرشو ازم نگیر....... خدایا به امید تو....

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم مهر 1390ساعت 22:21  توسط خودم  |